تبليغاتX
روزهای بی خاطره

روزهای بی خاطره
سلام.....خوش اومدیدشنبه یازدهم شهریور 1385 0:14

اينجا به جز سكوت سكوتي گزنده نيست

 

و شايد كساني بر اين عقيده باشند كه آدمي در چنين

دوراني بيش از هر زمان ديگر نيازمند آن است كه به سايه عشق و بي خبري بگريزد و بدين كار ناگزير مي بايد حديث نفس شاعران عاشق را سرود خودكند.

احمد شاملو 21 مرداد 1344

 

عمده مطالب این وبلاک بر گرفته از سایت آوای آزاد می باشد.


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سايه)شنبه یازدهم شهریور 1385 0:11

سراب

عمري به سر دويدم در جست وجوي يار
جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود
دادم در اين هوس دل ديوانه را به باد
اين جست و جو نبود
هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس
 گاهي ز شوق خنده زدم گه گريستم
بي آنكه خود بدانم ازين گونه بي قرار
مشتاق كيستم
 رويي شكست چون گل رويا و ديده گفت
اين است آن پري كه ز من مي نهفت رو
 خوش يافتم كه خوش تر ازين چهره اي نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا كشيد پي خويش دربدر
 اين خوشپسند ديده زيباپرست من
شد رهنماي اين دل مشتاق بي قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوي گم شده بي نام و بي نشان
 در دورگاه ديده من جلوه مي نمود
در وادي خيال مرا مست مي دواند
 وز خويش مي ربود
 از دور مي فريفت دل تشنه مرا
 چون بحر موج مي زد و لرزان چو آب بود
وانگه كه پيش رفتم با شور و التهاب
 ديدم سراب بود
بيچاره من كه از پس اين جست و جو هنوز
 مي نالد از من اين دل شيدا كه يار كو ؟
 و آن كه جاودانه مرا مي دهد فريب ؟
بنما كجاست او


 بانگ دريا

 سينه بايد گشاده چون دريا
 تا كند نغمه اي چو دريا ساز
نفسي طاقت آزموده چو موج
كه رود صد ره برآيد باز
تن طوفان كش شكيبنده
 كه نفرسايد از نشيب و فراز
 بانگ دريادلان چنين خيزد
كار هر سينه نيست اين آواز


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
طنزپاره هاشنبه یازدهم شهریور 1385 0:10
قصه باور نكردني

يكي داشت؛ يكي نداشت  پادشاهي سه پسر داشت  دوتاش كور بود و يكيش اصلاً چشم نداشت  پسرها رفتند پيش پادشاه؛ تعظيم كردند و گفتند :  اي پدر  دلمان خيلي گرفته  اجازه بده چند روزي بريم شكار و حال و هوايي عوض كنيم 
پادشاه اجازه داد  پسرها رفتند پيش ميرآخور  گفتند :  سه تا اسب خوب و برو بده ما بريم شكار 
ميرآخور گفت :   برويد تو اصطبل و هر اسبي كه خواستيد ببريد 
رفتند ديدند تو اصطبل فقط سه تا اسب هست  دوتاش چلاق بود و يكيش اصلاً پا نداشت  اسب ها را آوردند بيرون و رفتند به ميرشكار گفتند :  سه تا تفنگ خوب بده ما بريم شكار 
ميرشكار گفت :   برويد تو اسلحه خانه و هر تفنگي كه مي خواهيد برداريد 
پسرها رفتند ديدند سه تا تفنگ تو اسلحه خانه هست  دوتاش شكسته بود و يكيش قنداق نداشت  آن ها را ورداشتند؛ سوار اسب هاشان شدند و از دروازه اي كه در نداشت رفتند به بياباني كه راه نداشت  از كوهي گذشتند كه گردنه نداشت و به كاروانسرايي رسيدند كه ديوار نداشت  تو كاروانسرا سه تا ديگ بود  دوتاش شكسته بود و سومي اصلاً ته نداشت
همين جور كه مي رفتند سه تا تير و كمان پيدا كردند  دوتاش شكسته بود و يكيش اصلاً زه نداشت  رسيدند به سه تا آهو و با همان تير و كمان ها آن ها را زدند  وقتي رفتند بالاي سرشان, دوتاش مرده بود و يكيش اصلاً جان نداشت  آهو ها را بردند تو همان كاروانسرايي كه ديوار نداشت  پوستشان را كندند و آن ها را گذاشتند تو همان ديگ هايي كه دوتاش شكسته بود و يكيش ته نداشت  زيرشان را آتش كردند؛ استخوان پخت گوشت اصلاً خبر نداشت
تشنه كه شدند, گشتند دنبال آب  سه تا نهر پيدا كردند  دوتاش خشك بود؛ يكيش اصلاً آب نداشت  از زور تشنگي پوز گذاشتند به نهري كه نم داشت و بنا كردند به مكيدن  دوتاشان تركيد؛ يكيشان اصلاً سر از نهر ورنداشت
به شاه خبر دادند اين چه شكاري بود كه اين بچه ها رفتند  شاه وزيرش را خواست و گفت :   به اجازه چه كسي گذاشتي اين بچه ها برند شكار؟ زود برو تا بلايي سرشان نيامده آن ها را برگردان كه حوصله درد سر ندارم 
 
رفتيم بالا آرد بود؛
اومديم پايين خمير بود؛
قصه ما همين بود


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
طنزپاره هاشنبه یازدهم شهریور 1385 0:9
تقويم دانشگاهي من

شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد
 من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه
بچه ها مي گفتن اسمش مريمه
از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم
يك شنبه : امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين من كه مي دونم منظورش چي بود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه
 مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم كنه كه بگيرمش راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم
 دوشنبه : امروز به محض اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواست من كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منم از مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج كنم
 سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟
من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا !‌ بدبخت منظوري نداشته ولي من مي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه حالا به كوري چشم دوستم هم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم
چهار شنبه : امروز وقتي كه داشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟ من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده حيف اسمش رو نفهميدم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه
پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت كرد من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه مي خواد كه من بي خيال مينا بشم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رومي ديدم عجب شكوهي و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هو از خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمي از من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اما عمرا باهاش ازدواج كنم
 راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كه به نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اودم كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بيمارستان بگير
 راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم
 

برگرفته از بولتن جشنواره دانشجويي اصفهان ارديبهشت 81
رسيده از نامه هاي بين شبكه اي

 

 


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
قطعات ادبیشنبه یازدهم شهریور 1385 0:7
خدايش با او صحبت كرد ....

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
قطعات ادبیشنبه یازدهم شهریور 1385 0:6
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
  دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب ...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
شروين صفايیشنبه یازدهم شهریور 1385 0:4

کابوس

ردپايي از اميد نمي يابم
نمي يابم
حال و روز ما روزمرگيست
روزهاي پر از زجر
پر از غم
حنجره فرياد نمي زند
حنجره با واژه اميد بيگانه است
دوستي از دور مي گفت :
براي شكستن حصار روزمرگي عاشق شو !
برايش از نصرت خواندم :
(قرار داد كثيفي ست عشق
آري ... عشق
چگونه باورمان شد كه عشق درمان است . )
دوست جوابي نداد و خاموش شد .
يادها مي روند...
خاطره ها پاك مي شوند ...
من فراموش مي شوم...
در زير سا يه هاي سرد چركين آدمكان له مي شوم .
ردپايي از آرزو نمي يابم
نمي يابم
آرزو در من مرده است
در شبي كه پر بود از كابوس
كابوس تلخ زندگي كردن
كابوس سخت نفس كشيدن
نگاهم بر آرزو خاموش شد .
زندگي در مقابل مرگ
مرگ در مقابل زندگي
اين دو جمله سالهاست كه در مغزم ويراژ ميرود
در ميان كابوس هاي تلخ نفس كشيدن
زمزمه شباهنگام من
مرگ بود ...
من خسته مي شوم هر ساعت ا ز زندگي
تشنه مي شوم هر دقيقه به مرگ


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
به اونايي كه براتون ارزش دارنپنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 0:35

به اونايي كه براتون ارزش دارن

بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
 ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم
 اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
 در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ئلي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد
 دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي ترو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
 رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
 آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
 به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
 هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده
 شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
 شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهمين ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن
 عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ،‌ روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ،
 وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن
نيما احرار (اهرار )


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
قطعات ادبیپنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 0:32

قطعات ادبی


سيزده خط براي زندگي

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

گابريل گارسيا ماركز


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
حميد مصدقپنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 0:30

      حميد مصدق


سیب

تو به من خنديدی
 و نمي دانستی 
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پی من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت
.


وقتي كه بامدادان
 مهر سپهر جلوه گري را
 آغاز مي كند
 وقتي كه مهر پلك گرانبار خواب را
 با ناز و كرشمه ز هم باز مي كند
 آنگه ستاره سحري
 در سپيده دم خاموش مي شود
 آري
من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
 و بي طلوع گرم تو در زندگانيم
 خاموش گشته ام


 


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
شاملوپنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 0:25

احمد شاملو


بودن

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
 
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

 


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
سهراب سپهری پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 0:24

نيلوفر


از مرز خوابم مي گذشتم
سايه تاريك يك نيلوفر
 روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود
كدامين باد بی پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
در پس درهای شيشه اي روياها
در مرداب بي ته آیينه ها
 هر جا كه من گوشه ای از خودم را مرده بود م
يك نيلوفر روييده بود
گويی او لحظه لحظه در تهی من می ريخت
و من در صدای شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم
بام ايوان فرو می ريزد
و ساقه نيلوفر بر گرد همه ستونها می پيچد
كدامين باد بي پروا
 دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
نيلوفر روييد
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد
من به رويا بودم
سيلاب بيداری رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگی ام پيچيده بود
 در رگهايش من بودم كه می دويدم
هستی اش درمن ريشه داشت
 همه من بود
كدامين باد بی پروا
 دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

 

سهراب سپهری


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
یک یا یک برابر نیستپنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 9:7

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسيها

لواشک بين خود تقسيم ميکردند

و آن يک در گوشه ای ديگر جوانان را ورق ميزد

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاريک غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت:۱=۱

از ميان جمع شاگردان يکی برخواست

هميشه يک نفر بايد به پا خيزد ...

به آرامی سخن سر داد :

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه هاذ ناگاه به يکسو خيره شد

معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آيا باز يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه زر و زور به دامن داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زيرورو ميشد

حال میپرسيم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خوران از کجا آماده ميگرديد

يا چه کس ديوار چين ها را بنا ميکرد؟

يک اگر با يک برابر بود

آنکه پشتش زير بار فقر خم ميشد

يا که زير ضربت شلاق له ميشد...

...

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه ی خويش بنويسيد:

که يک با يک برابر نيست

 

                                    "خسرو گلسرخی"


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
حافظپنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 0:2
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربائی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 3:24

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها درگريبان است .
کسی سربرنيارد کردپاسخ گفتن وديدارياران را .
نگه جز پيش پا را ديد؛ نتواند
که ره تاريک ولغزان است .
وگردستِ محبت سوی کسی يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون ؛
که سرما سخت سوزان است.
**************************
نفس کزگرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک
چوديوار ايستد درپيش چشمانت .
نفس کاين است پس ديگرچه داری چشم
زچشم ِ دوستان دوريانزديک ؟
مسیحای جوانمرد ِمن ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !
هوابس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم وسرت سرخوش باد!
سلامم را توپاسخ گوی دربگشـای !
منم من ؛ میهمان هرشبت لولی وش ِ مغموم .
منم من ؛ سنگ تیپاخورده رنجـور .
منم ؛ دشنام پست آفرینش ؛ نغمه ناجـور .
نه از رومم نه از زنگم همـان بیرنگِ بیرنگم .
بیا بگـشای در؛ بگشای دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت درچون موج می لرزد .
تگرگی نیست ؛ مرگی نیست .
صـدایی گرشنیدی صحـبت سرما ودندان است .
**********************************
من امشـب آمدستم وام بگزارم .
حسابت راکنارجام بگزارم .
چه می گویی که بیگه شـد ؛ سحرشـد؛ بامداد آمـد ؟
فریبت می دهـد برآسمان این سـرخی بعـداز سحـرگه نیسـت .
حریفا ! گوش ِ سرما برده است این یادگار سیلی ِ سردِ زمستان است .
وقنـدیل سپهـرتنگ میدان؛ مرده یا زنـده .
به تابوتِ ستبر ِ ظلمت نه توی ِ مرگ انـدود پنهان است .
حریفا ! روچـراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است .
سـلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیـر؛ درها بسته ؛ سرهادر گریبان ؛ دسـتها پنهان ؛
نفسها ابر ؛ دلها خسـته و غمگین ؛
درختان اسکلتهای ِ بلورآجین .
زمین دلمـرده ؛ سقفِ آسمان کوتاه ؛
غبارآلوده مهـروماه ؛
زمسـتان اسـت


نوشته شده توسط علی مظفری | موضوع: | لینک |

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

پیوندها

پیوندهای روزانه

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM

روزهای بی خاطره